آدم های دنیای من به مانند اجزای آسمانند... خورشید...ماه...ستاره و حتی سیاره....
بعضی ها مثل خورشیدند... حضورشان گرمم میکند... نبودنشان دنیایم را ابری
میکند...و باران وقتی می بارد که دیگر نبودنشان را طاقت نیاورم...آنقدر می
بارم تا ابرها بروند و آسمان دوباره آفتابی شود... شب که میشود و خورشید
می رود دل گیر نمی شوم چون میدانم صبح فردا باز می بینمش...اما تصور نبود
همیشگیش نابودکنندس... چه کسی میتواند بی خورشید تاب بیاورد که من
بتوانم...
بعضی ها مثل ماهند...آرام آرام...روز ها که نیستند اما به محض اینکه شب
شود میشوند همدم تنهایی من... بی هیچ توقعی... هستند همیشه...حتی اگر من
بخوابم و توجهی نداشته باشم به حضورشان... یک جوری مهربانیشان را نثارم
میکنند که حتی حسش هم نمی کنم...
بعضی ها مثل ستاره اند... آن هایی که وقتی هستند بی نهایت لذت می برم از
بودنشان...با چشمک زدنشان شیطنتم را بیدار می کنند... خسته نمی شوم از
بودن با چنین آدم هایی و از خیره شدن به آن ها... همیشه چیزی برای گفتن
دارند...همیشه می توانند به من ثابت کنند که کامل نشناختمشان و عمیق تر از
آنند که من فکر می کردم....
خب بعضی ها هم مثل سیاره اند... فقط هستند...همین....
+ نوشته شده در
90/11/25ساعت 9:58  توسط سعید
|
مشغول دل باش نه دل
مشغول....فرهاد که باشی همه چیز شیرین است....
+ نوشته شده در
90/06/02ساعت 11:18  توسط سعید
|
یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند؟
گفت بر ظاهرش عیب نمی برم و در باطنش غیب نمی دانم.
هر که را، جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیک مرد انگار
ور ندانی که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چکار؟
+ نوشته شده در
90/05/16ساعت 15:24  توسط سعید
|
خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست.خدا ، خدای آدم های خلافکار هم هست
و فقط خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. فی الواقع خداوند اِندِ لطافت
، اِندِ بخشش ، اِندِ بی خیال شدن ، اِندِ چشم پوشی و اِندِ رفاقت است.
رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می گذارد. بایستی ما یک فکری به
حال اهلی شدن آدم ها بکنیم. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن ... و این
تنها راه رسیدن به خداست و خیلی هم مهم است ...
+ نوشته شده در
90/05/11ساعت 14:23  توسط سعید
|
چقدر این غزل ابتهاج رو دوست دارم. به این فکر میکردم که چقدر زمان میبره تا هوشنگ ابتهاج دیگه ای خلق بشه و ظهور کنه؟! بیست سال؟ پنجاه سال؟ 100 سال؟ شایدم هیچوقت. مگه حافظ و سعدی و مولانا تکرار شدند!
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ من اش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ...
+ نوشته شده در
90/05/04ساعت 16:34  توسط سعید
|
گادایوا (به انگلیسی: Godiva) که اغلب از اون با عنوان بانو گادایوا یاد میشه، بانویی نجیبزاده از قبایل آنگلوساکسون و همسر دوک
کاونتری انگلیس بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی
که باعث بدبختی مردم شده بود رو مشاهده کرد، اصرار زیادی به شوهرش کرد که
مالیاتو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط
گذاشت و گفت: اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم.
گادایوا
قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچه. گادایوا سوار یک اسب در حالی که همه ی
پوشش بدنش موهای ریخته شده روی شانه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به
احترامش اون روز، هیچکدوم از خونه بیرون نیومدند و تمام درها و پنجره ها رو
هم بستند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گادایوا به عنوان یک زن نجیب و
شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.

+ نوشته شده در
90/04/28ساعت 14:52  توسط سعید
|
نیمه دوم عمر آدمی غمگین تر از نیمه نخست اوست.....گرچه اینجا (وطن عزیزمان ایران)، معمولا نیمه اول غایب است!
+ نوشته شده در
90/04/27ساعت 11:41  توسط سعید
|
قَالَتْ نَمْلَةٌ:
یَا أَیُّهَا النَّمْلُ
ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ؛
لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ
وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ
*
سوره نمل، آیه 18
*
(ترجمه آزاد)
و مورچه ای (گویی بزرگشان بوده یا سر و زبان دارشان!) به ایشان گفت:
ای مورچگان،
بروید به خانه هایتان (و بیرون نمانید)
که (یک وقت) سلیمان و لشگرش، شما را زیر پا له نکنند
در حالی که از روی بی توجهی اصلا متوجه شما هم نشده اند.
******
گویی این سرشت محتوم هر حکومتی است که غولی
باشد که مورچگان به راحتی زیر دست و پایش (ارکان کشوری و لشگری) له شوند و
او حتی متوجه هم نشود حتی اگر در راساش سلیمان باشد و پیامبر خدای. و هابز چه نام و نماد خوبی برای آن برگزیده: لویاتان
و سلیمان که زمین و آسمان به فرمانش بودند و سلطنتی داشت که حاصل دعای مستجاب «رَبّ هَب لی مُلکاً لایَنبَغی لِاَحد ٍمِن بَعدی / خدایا به من سلطنتی بده که (جز من) به احدی (نداده) و نخواهی داد!» بود، باز هم دهان «نمله:
آن مورچهی هشدار دهندهی منتقد!» را نبست و تنبیهاش نکرد و تهمت
سیاهنمایی به بیخ ریشش نبست و حبساش نکرد و انفرادیاش نبرد، حتی بهش اخم هم نکرد. بلکه «فَتَبَسَّمَ ضاحکا من قولها! /از گفتهی مورچه خندید». گویی راست میگوید مورچهی دانای ما و لشگریان اویند که باید مراعات ضعیفان را بکنند!
خدا حاکمانی سلیمان مرام («علی» وار پیش کش!) قسمت مان کند!
دغدغه ها
+ نوشته شده در
90/04/20ساعت 15:11  توسط سعید
|
وقتی
بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، تا آخرین نفس نجنگد و بعد
از مغلوب دشمن شدن، سرسختی و مخالفت نکند بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب
یونانی را بپذیرد، اعراب که میآیند در زبان عربی کاسه
گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته
دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان
محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و
خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده به
هر کس و ناکسی تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از
صفحه روزگار برداشته نشود. (جامعهشناسی خودمانی – صفحهی ۲۵)
+ نوشته شده در
90/04/18ساعت 8:56  توسط سعید
|

اين روزها
سهم من از قاصدک ها
تنها فقط
ديدن و رقصيدنشان
در باد است
چرا ديگر برايم از تو
خبر نمي آورند؟!!!
+ نوشته شده در
90/03/29ساعت 10:58  توسط سعید
|
دوست داشتى حسین را دمادم در آغوش بگیرى و بوى حسین را با شامه تمامى
رگهایت استشمام کنى؛ اما تو بزرگ بودى و حسین بزرگتر و شرم همیشه مانع مى
شد، مگر که بهانه اى پیش مى آمد؛ سفرى، فراق چند روزه اى، تسلاى مصیبتى
و... تو همیشه به نگاه بسنده مى کردى و با چشم هایت بر سر و روى حسین بوسه
مى زدى. وقتى على اکبر آمد، میوه بهانه چیده شد و همه موانع برچیده.
حسین
کوچکت همیشه در آغوش تو بود و تو مى توانستى همه احساسات حسین طلبانه ات
را نثار او مى کنى. از آن پس، هر گاه دلت براى حسین تنگ مى شد، بوسه بر
گونه هاى على اکبر مى زدى.
از آن پس، على اکبر بود و در دامان مهر
تو. على اکبر بود و دست هاى نوازش تو، على اکبر بود و نگاه هاى پرستش تو
و... حسین بود و ادراک عاطفه تو.
و اکنون نیز حسین بهتر از هر کس این رابطه را مى فهمد و عمق تعزیت تو را درک مى کند. دلت مى خواهد که طاقت بیاورى، صبورى کنى و حتى به حسین دلدارى بدهى.
اما چگونه؟ با این قامت شکسته که نمى توان خیمه وجود حسین را عمود شد. با این دل گداخته که نمى توان بر جگر حسین مرهم گذاشت.
اکنون صاحب عزا تویى؛ چگونه به تسلاى حسین برخیزى؟
نیازى نیست زینب؛ این را هم حسین خوب مى فهمد.
وقتى
پیکر پاره پاره على اکبر به نزدیکى خیمه ها مى رسد و وقتى تو شیون کنان و
صیحه زنان خودت را از خیمه بیرون مى اندازى، وقتى به پهناى صورت اشک مى
ریزى و روى به ناخن مى خراشى، وقتى تا رسیدن به پیکر على، چند بار زمین مى
خورى و برمى خیزى، وقتى خودت را به روى پیکر على اکبر مى اندازى، حسین
فریاد مى زند: «زینب را دریابید».
حسینى که خود قامتش در این عزا
شکسته و پشتش دو تا شده است؛ حسینى که غم عالم بر دلش نشسته و جهان، پیش
چشمان اشکبارش تیره و تار شده است!
حسینى که خود بر بلندترین نقطه عزا
ایستاده است، تنها نگران حال توست و به دیگران نهیب مى زند که: «زینب را
دریابید. هم الان است که قالب تهى کند و کبوتر جان از نفس تنش بگریزد».
سید مهدی شجاعی
+ نوشته شده در
90/03/28ساعت 13:41  توسط سعید
|
امسال هم مثل سالهای قبل فقط خانواده م بودن که روز مرد رو بهم تبریک گفتند. بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم شاید من نامردم که هیچ غیر همجنسی تا الان بهم روز مرد رو تبریک نگفته!
بی خیال. این نیز بگذرد...
+ نوشته شده در
90/03/26ساعت 22:18  توسط سعید
|

اندر این ره می تراش و می خراش
تا دم آخر دمی غافل مباش
«مولوی»
+ نوشته شده در
90/03/23ساعت 8:42  توسط سعید
|
یک زن قادر است خیلی چیزها را با دست هایش بیان کند یا اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند .
در حالی که وقتی به دست های یک مرد فکر می کنم همچون کنده درخت بی حرکت، خشک به نظرم می رسند .
دست های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتا تیر اندازی و چکاندن ماشه تفنگ و امضا می خورد !
اما به دستان زنان در مقایسه با دست های مردان باید به گونه ای دیگر نگاه کرد .چه موقعی که کره را روی نان می مالد و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می زنند ... !
هاینریش تئودور بل- برنده جایزه نوبل ادبی سال 1972

+ نوشته شده در
90/03/19ساعت 11:22  توسط سعید
|
عجب دیالوگایی داره این فیلم مارمولک. البته بازی خارق العاده جناب پرستویی هم مزید بر علت شده تا هربار که این فیلم رو می بینم درود بفرستم به روان کمال تبریزی و تا چند روزی شارژ روحی بشم!
رضا مثقالی (مارمولک): بزمجّه خریت خودت رو گردن خدا ننداز! ببین منو؛ آدمی خب! آدم
خود به خود علاقه داره به کار خلاف، دست خودشم نیست. خود خدا اونقدرها هم
که میگن سختگیر نیست! بابا اگه خودشم از بیخ با این قضایا مخالف بود اصلا
آلت جرم به من و تو نمیداد .
+ نوشته شده در
90/03/10ساعت 16:45  توسط سعید
|
شرف مرد به جود است و کرامت به سجود
هر که این هـر دو نــدارد عدمش به ز وجود
سعدی علیه الرحمه
+ نوشته شده در
90/03/09ساعت 20:51  توسط سعید
|
خواجه عبدالله انصاري:
بدان که نماز زياده خواندن، کار پيرزنان است،
و روزه فزون داشتن، صرفه نان است،
و حج نمودن، تماشاي جهان است،
اما نان دادن، کار مردان است!
+ نوشته شده در
90/03/01ساعت 14:21  توسط سعید
|
اینجا ؛ همه ی نسل ها ؛ نسل سوخته هستند ... !!!
فقط درصد سوختگی فرق می کند و محــلّ سوختگی ... !!!
+ نوشته شده در
90/02/28ساعت 20:50  توسط سعید
|

چقدر خط شکسته نستعلیق زیباست. دست خطاط برای دمیدن روح و خلاقیت در اثرش به میزان زیادی بازه. هرچی ذوق داره میتونه توی پیچ و خم خطوط تزریق بکنه. خطاطی رو دیدم که لحظه نوشتن، اشک می ریخت! برام خیلی جالب بود که فرد با نوشتن اینقدر تحریک میشه و تسکین پیدا میکنه که ...
+ نوشته شده در
90/02/26ساعت 23:4  توسط سعید
|
هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببوی
اگر که بوی وفا می دهد گیاه من است
کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست
هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است
"شهریار”
+ نوشته شده در
90/02/24ساعت 13:46  توسط سعید
|
امروز این کاریکاتور رو اتفاقی دیدم. خیلی برام جالب بود. شاید در عصر حجر هم گشت ارشادی وجود داشته که این دو تا قناری عاشق، اینقدر با ترس و احتیاط دارن همه جا رو برانداز میکنند؟! حالت دیگه ای هم که متصوره اینه که هیچ نسبتی با هم ندارن و ترسشون از این بابته. چون من حلقه ای دست چپ خانم نمی بینم!

+ نوشته شده در
90/02/23ساعت 13:51  توسط سعید
|
وقتی سایه آدمهای كوچك، بزرگ می شود، خورشید در حال غروب كردن است!
+ نوشته شده در
90/02/20ساعت 15:35  توسط سعید
|
کدام راه استکه پای خسته را نشناسدکدام کوچهخالی از خاطره استو کدام دل...هرگز نتپیدهبه شوق دیداربیا...تا برایت بگویماز سختی انتظارکه چگونه...در دیده های بارانیرنگ هذیان به خود می گیرد!
+ نوشته شده در
90/02/10ساعت 14:0  توسط سعید
|
شیخ را پرسیدند: اینترنت در ایران به چه ماند؟
گفت: به زنبور بی عسل.
عرض کردند: یا شیخ این که قافیه نداشت.
فرمود:واقعیت که داشت!
و مریدان رم کردندی و به صحرا برفتندی...
+ نوشته شده در
90/02/03ساعت 11:11  توسط سعید
|
سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی...
+ نوشته شده در
90/02/01ساعت 15:37  توسط سعید
|
آدمهای ساده را دوست دارم. همانها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همانها
که برای همه لبخند دارند. همانها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه
است، بسکه هر کسی از راه میرسد یا ازشان سوءاستفاده میکند یا زمینشان
میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد. آدمهای ساده را دوست دارم. بوی
ناب "آدم" میدهند...
+ نوشته شده در
90/01/25ساعت 12:45  توسط سعید
|
نمی دانم برای چه این جا هستیم ، فقط به یقین می دانم که برای خوش گذراندن نیست.
« لودویگ ویتگنشتاین »
+ نوشته شده در
90/01/24ساعت 22:56  توسط سعید
|
خدایا:
دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند ونمی دانیم!
وسلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند.
(صحیفه سجادیه- امام سجاد ع)
+ نوشته شده در
90/01/22ساعت 22:48  توسط سعید
|
زینب!چقدر این اسم برام زیباست. چقدر عمه جانم رو دوست دارم. اونقدری که وقتی به یادش می افتم چشمهام پر اشک میشه. به قول دکتر شریعتی: زینب (س)، زنی که مردانگی در رکابش جوانمردی آموخت. زنی که در اوج مصیبت، تقدیر الهی رو سراسر زیبایی می دید.
فردا یکی از شادترین و زیباترین روزهای زندگی منه. روز میلاد عمه جان. همیشه همینطور بوده. مثل همیشه شیرینی میخرم و میدون ولی عصر بین مردم تقسیم میکنم.
+ نوشته شده در
90/01/22ساعت 22:47  توسط سعید
|
تمام جهنم در یک کلمه خلاصه می شود: "تنهایی"
ویکتور هوگو
+ نوشته شده در
90/01/12ساعت 15:48  توسط سعید
|